تبليغاتX
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد؟!!
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد؟!!
 

بازگشت ما......

سلام عزيزم

خوش اومدي

امیدوارم بهت اینجا خوش بگذره.....


آيا از او شنيده ايد؟ او را به جايي ديده ايد؟
او را که با من آشناست در خلوتم اوج صداست

آهاي آهاي کبوترا شاپرکا قاصدکا
آهاي نسيم رهگذر اي مرغک شانه به سر
اي گل سرخ اقاقيا نسترنا شقايقا
اي کوچه هاي پر نفس  پنجره هاي در قفس

آيا از او شنيده ايد؟ او را به جايي ديده ايد؟
او را که با من آشناست در خلوتم اوج صداست
 
اي گل گل ديوان مست اي سرزمين دور دست
اي جاده هاي تب زده مسافران شب زده
که سايه ي او ديده ايد صداي او شنيده ايد
او را که در من زندگيست در من هميشه ماندنيست
 
آيا از او شنيده ايد؟ او را به جايي ديده ايد؟
او را که با من آشناست در خلوتم اوج صداست
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای گلم و سلام عزیزم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

واسه اینجا و حرفای گفتنی

ازتون عذر میخوام که نبودم

اخه شدیدا مشغول دری هام هیتم

امسال هرطور شده باید دانشگاه قبول شم

موفق و پیروز باشین

یا حق

 

2 اين يادداشت در جمعه 4 آذر1384ساعت 15  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

سفر

 

 این جهان پر است از صدای پای مردمی که

 همچنان که ترا می بوسند

 در ذهن خود

 طناب دار تو را می بافند ...  ( فروغ فرخزاد )

 

 

 سفر آغاز گشت 

 فاخرانه در لجنزار هوس لولیدی

 تا زیبندگی نام آدمی را شاید

 دلالتی باشی !

 دریغا عشقم 

 که به دروغین آلت وفایت

 ازاله شد ...

 

 سفر ادامه یافت 

 بی شرمانه بر پهنه ی یخی تزویر لغزیدی 

 تا منزلت نام آدمی را شاید

 دلالتی باشی !

 دریغا اعتمادم

 که به دروغین بند قولت 

 اسیر شد ...

 

 سفر پایان یافت

 شادمانه در خوشی های لحظه ایی غرق گشتی

 تا زیبندگی نام آدمی را شاید 

 دلالتی باشی !

 دریغا من

 که به دروغین نوای عشقت

 رقصیدم ،

 و دریغا تو 

 که هیچگاه نفهمیدی ...

 

 واینک در آغازسفری بی همسفر

 من متحیرانه منزلت نام آدمی را می نگرم ...

 

 

2 اين يادداشت در شنبه 12 شهریور1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

تو نيستي

 

گرچه تو نيستي

اما با خيال وجودت

باز بوي تو توي كوچه هاي احساسم مي پيچد

باز آهنگ مؤزون قدم هايت در رهگذر خيالم مي نوازد

باز نسيم دستانت غبار از حلقه مسكوت قلبم مي روبد

باز گل لبخند در باغچه رويايم جوانه مي زند

باز تجسم غروب جاده وسايه اي به امتداد آرزوهايم نقش مي بندد

گر چه غمگنانه كوچ كرده اي

اي مهاجر

آه اي مهاجر

اين آشناي هجرت را با خود نمي بري ؟

من يعني يادتو

تا بيايم از دست يادهايت بياسايم

مي ميرم

آه اي مهاجر

اين آشناي هجرت را باخود نمي بري ؟

تقدیم به روح مامان بزرگم 

 

2 اين يادداشت در شنبه 12 شهریور1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

یه پیام فوری

سلام

با عرض شرمندگی من نمیتونم وبلاگ رو آپ کنم

مامان بزرگم فوت شده

شرمنده

فعلا

 

 

2 اين يادداشت در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 14  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

هيچکي

صداي تو بيداري بيشه آواز سبز برگه
صداي تو پر وسوسه مثل شبخوني تگرگه

صداي تو آهنگ شکستن بغض يه دنيا حرفه
تصويري از آواز صريح غمگين نور و برفه

هيچکي مثل تو نبود با من نبود
هيچکي با من مثل توي نبض شب من سفر نکرد

هيچکي مثل تو نبود هيچکسي درد من و چاره نکرد
هيچکي مثل تو نبود هيچکي مثل تو برام گلاي کاغذي رو پاره نکرد

تو غرورت مثل کوه
مهربونيت مث بارون مث باغ
مث يه جزيره دور مث يه دريا پر از وحشت خواب

هيچکي مثل تو نبود با من نبود
هيچکي با من مثل توي نبض شب من سفر نکرد

هيچکي مثل تو نرفت هيچکي مثل تو نموند
شعراي تنهايي مو هيچکي مثل تو نخوند

همه حرفام مال تو همه شعرام مال تو
دنياي من شعرمه همه دنيام مال تو

هيچکي مثل تو نبود با من نبود
هيچکي با من مثل توي نبض شب من سفر نکرد

 

2 اين يادداشت در چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

ازطرف یک دوست

سلام دوستاي خوبم

نميدونم چي بگم بعد مدتها آنلاين شدن اومدم و شايد خيلي حرفها واسه گفتن دارم
ولي خب  شايد وقت گفتنشون الان نيست
بنظرم الان سکوت قشنگترين حرفيه که ميتونم تقديم شما کنم

زحمت مطالب اين آپ رو يکي از دوستام کشيده و خواسته تا اين ها رو اينجا بذارم
ممنونم ازش و بخاطر تموم خوبياش ازش تشکر ميکنم
يا آرزوي موفقيت براي اون و شماها

_____________

...!!!!!....وچقدر ساده عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي...!!!!!....

*************


اوني که ميخواستم دلم و شکست و
به پاي يه عشق جديد نشست و
چشم روي آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اوني که ميخواستم مث اشک چکيد و
تو طول راه باز يه کسي رو ديد و
به آرزوش انگار ديگه رسيد و
به خاطر هيچي ازم جدا شد
اوني که ميخواستم من و تنها گذاشت رفت
اوني که ميخواستم دل ازم بريد و
بين گلا يه گل تازه چيد و
به اوني که دلش ميخواست رسيد و
با غم و غصه من و آشنا کرد
اوني که ميخواستم من و برد بهشت و
اسم من و رو سر درش نوشت و
بهونه کرد بازي سرنوشت و
تو شهر روياها من و رها کرد
اوني که ميخواستم من و برد از ياد و
رفت پيش اون کس که دلش ميخواد و
زد زير عشقش که يادش نياد و
مثل همه آدما بي وفا شد......

*************


هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده........
حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده عشق رو تجربه کنه حتي اگه توش شکست بخوري .......
اين و بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت
علاوه بر اينکه يه خاطره بجا ميذاره ميتونه يه تجربه هم بجا بذاره

_____________


روزتان شگفت و سرخوش امروز و هر روزتان
يا حق

 

 

2 اين يادداشت در چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

من بر گشتم

زائر امام رضا وقتي به مشهد سفر مي كند در حالات معنوي خويش غرق است . او با قطره هاي اشكي كه از لحظه شروع سفر با خود به مشهد اورده است در فكر ان است تا دستش به پنجره فولاد وضريح اقا برسد و بغضش را بتركاند .

او به ياد التماس دعاهايي است كه خويشان و همسايگان بدرقه راهش كرده اند. زائر امام رضا استان قدس رضوي را در تلاش نگهباني كه او را از ورودي ها هدايت مي كند ، در سيماي مهربان ان خادمي كه با عصاي نقره اي جلوي يكي از درب ها ايستاده است،به افرادي كه با لباسهاي مشكي و زمزمه رضا رضا هر روز صحن ها را جارو مي كنند ،به ان جوانان پر شوري كه در هر نوبت نماز،همه صحن ها را فرش و سپس با اشتياق و انرژي جمع مي كنند، به سقاخانه اسماعيل طلايي ،به كبوترهاي چاهي كه بر فراز گنبد و گلدسته ارام گرفته اند، به پژواك نقارخانه ،به طنين صداي ساعت ،به دعاي قبل از اذان،به صداي خوش موذن كه او را به سوي خدا مي خواند،به رواق هاي ايينه كاري شده و زيبا كه ادم را به سوي بر داشتن زيارتنامه ترغيب مي كند و به تكاپوي ادم هايي كه لحظه اي ارام و قرار ندارند و در پي خدمت به زائران هستند مي شناسد ،زائر امام رضا وقتي پاي به حرم مي گذارد ،دنيايي از معناو معنويت را با خود به همراه دارد ،زائر حرم وقتي گريه و اشك را با همه اخلاص تقديم ولي نعمتمان ثامن الحجج (ع)مي كند خود مبلغ و مروج فرهنگ رضوي است .

سلام

من بر گشتم ،جاتون خيلي  خالي بود ،يه صفايي داشت كه نه مي شه به زبون اورد و نه نوشت ،من  روز اخري كه رفتم زيارت كنم و خداحافظي ،دلم اصلا نمي اومد از اونجا جداشم ...راستي اين و بگم كه به ياد همتون بودم و براي همتون دعا كردم ،فكر نكنين فراموشتون كردم كه اين غيره ممكنه!

اين از سفر زيارتي من ،اميدوارم همين روزها قسمت شما هم بشه

 

اينجا با پرواز هر كبوتر هزار دل هوايي مي شه.

من هر وقت ميام حرمت به كبوترات دون ميدم...

شايد يه روزي به من هم پر پرواز بدي.

 

التماس دعا!

 

 

2 اين يادداشت در یکشنبه 5 تیر1384ساعت 19  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

بابای


سلام
اول یه چیزی بگم
رضوان من نبیدم که بخوام بهت سر بزنم
دوم
یه آدم معمولی عزیز ممنونم که سر میزنی و خواننده چرت و پلا های منی

سوم

امتحانام تموم شد و ما هم رفتیم تعطیلات

می خوام برم مشهد واسه همتون دعا میکنم

چهارم

من میخوام برم
نهایتا تا اواسط مرداد
آخه کنکور نزدیکه و سحر خانمی هیچی نخونده
الان هم میره که بشینه مثلا درس بخونه(خدا کنه درس بخونه)من که امید ندارم بهش
شما هام واسن دعا کنید
فکر نکنید میگم میرم واقعا میرم ها نه
میام (یکم میام که شما ها ناراحت نشین)میام تا آف چک کنم کامنت های شماها رو بخونم
ولی فقط و فقط یکم
دلم برای همتون تنگ میشه(همچین میگه انگار داره میره سفر قندهار)خلاصـــــــــــــــــــــــه
من و فراموش نکنید
واسم دعا کنید اگه وقت کردین
موفق و پیروز باشین
بابای


 

 

2 اين يادداشت در چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت 15  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

لحظه

 

لحظه ها را ناب مي خواهم نشست
خسته با پايي كه رفتن را نداشت

لحظه ها را با نگاهت حلقه داشت
يا كه با غربت مرا بيگانه كاشت

در مقام يك اسير در راه تو
مي شود از بودن و خواستن گذشت
مي شود پيدا شد از آبي ترين
يا كه هم آغوش مهتابي جز اين

باز هم لحظه ها را ناب مي خواهم
در سكوتي دلنشين
در عروج ذهن و دستاني غريب
و باز هم
...
_________________
زندگي شايد رويايي بيش نباشد

****************

صيد

امشب نگاهم بردراست
روحم برايش پرپراست
گويي كه او جان من است
برزخم اين دل مرهم است
اشك درفراقش سيلاب
بر آتش قلبم چو آب
بايد بميرم بهر او
هرچند كه هست او يك سراب
سرسبزي روياي من
همچو بهشت مأواي من
هستم برايش يك اسير
آخر شده صياد من
مي خواهمش همچو نفس
عشق من است دور ازهوس
دلواپس ودلتنگ او
هرچند كه هستم درقفس
آري زعشقش مرده ام
همچون شبي آشفته ام
يا اينكه من ديوانه ام
درحسرتش پژمرده ام
اما چه سر مستم كه من
در راه عشق جان داده ام
دانم كه او پر مي كشد
صيدي دگر خواهد ربود
اما در اين قلب غمين
او تا ابد دارد حضور
او مي رود از پيش من
باسختي روح ازبدن
اشكم دگر خونابه است
جام دلم پرمايه است
سوز دلم آتشكده
هر جا روم ماتمكده
قلبم پراز زخم وصال
روز وشبم فكروخيال
گويم كه حقم اين نبود
او كه رها كردم كه بود
با او محبت داشته ام
او تا به اين حد بد نبود
هرچندكه من صيدش شدم
اما خدا حقم نبود
هرچند كه آزارم بكرد
او سخت گرفتارم بكرد
با اينكه سنم اندك است
چون پيردلان خوارم بكرد
فرياد زهجرش آورم
ازهركسي مي پرسمش
هرچند كه دانم گمرهم اما خدا مي خواهمش .....

**********

پرستوها و انسانهای خسته
همه رفتند گویا دسته دسته
پرستویی نمانده روی بامی
اگر هم مانده بال او شکسته
دگر هرگز نمانده باغبانی
اگر هم مانده، گلدانها شکسته
در آن گوشه، گمانم بلبلی مست
که در اندوه یک لاله نشسته
بده ای مهربان دستت به دستم
که در اینجا بسی دلها شکسته

-----------------------------------------------------

دریا در رویای آرامش است
و من ، پشت درهای تنهایی
با چشمهای بارانی
در اتتظار طوفانم
.


تمام عشق و شورم هدیه تو

ببین سنگ صبورم هدیه تو
همه دار و ندار و هستی من
به همراه غرورم هدیه تو


دیشب او مرد
آنچه قلبم می خواست
حالا وقت آن است
که تارم را همراه دفم بردارم
به سراغش بروم
بزنم با شادی و شعف
و سر آخر با اشک
بر تن قبر کثیفش بنویسم
کاش زودتر می مرد

 

2 اين يادداشت در جمعه 13 خرداد1384ساعت 2  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

نمي دانم

 

نمي دانم تا كي بايد اين ذهن خسته را با خود به جاده هاي احتمالي يكي شدن بكشانم ؟ يكي شدن به تنهايي ؟ مگر مي شود درون خود گم شد ؟ دشنامم مي دهي ! آنگاه كه مي گويي شاد باش ! شادي چگونه رنگي است در دنياي استقلال تو ؟ هميشه من از حيرت گفتم و تو از باطن ملس !

امشب انديشه من دستخوش طوفاني شده است سراسيمه ! مهتاب من !

آزادي براي من روياي كودكيست و به هر كجا كه مي نگرم ردپايي از چشم خوشرنگ صادق تو ذهن هراسان مرا همراهي مي كند ؛ مبادا خطا كني! خودت باش !

من نفهميدم اين خود كيست ....... و اكنون كه با سربلندي به اين احساس نائل آمدم كه  « بازنده منم » هيچ هراس نمي كنم كه بگويم دلم براي تو تنگ است .

اما چه سود ؟ بارانك من ! سكوت تو با دوام ترين باران عمر من است ....!

Rose White Bud

 

دل من تنهاترين تمسخر طبيعت شده است

چرا چشم خود را بسته اي خالق من ؟! نگاه كن ! ببين دستهاي من چه تهي شده اند ! در پرتگاه حيرت و سؤال مرا واگذاشتي ! همين يك پرش را همراهيم كن ! نيازمند معجزه ام هم اكنون كه از سرزمين سرگرداني مي آيم ....

سكوت تو چه معنا مي دهد ؟ وامانده ام ، رحم كن !

به قله نزديك مي شوم همراهان ! اوج يك زن را تجربه مي كنم ، همچنانكه روزهاي زندگي من خفيف و آرام به گذر تقويم مي خندند و زير پوست شمارگان عمرم مي لغزند . لحظه به لحظه شتاب ثانيه هاي پرطپش را چون قلب تيز خود حس مي كنم ، چكه ... چكه ...

ببين! اين من بودم لبريز از احساس ! براي عشق ورزيدن تو خلقم كرده اي نه براي جنون ! پس چرا به ايستگاه آخرم نمي رساني ؟ بايد از قله گذشت ....

حال يك شورشي وجود مرا فراگرفته است . اگر دشمن را شناخته باشم ، ياغي مي شوم . اسلحه گرم ...، خون سرخ ...، قلب من آماده بيرون جهيدن است .... ! تا عدد سي چيز زيادي نمانده است ........

 

 

قربون همتون :سحر

 

2 اين يادداشت در جمعه 13 خرداد1384ساعت 2  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

يه روز

 

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبامل كليد خوشبختي مي گشت
خودش قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت

 

2 اين يادداشت در چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

بیا


بيا  فقط  زيبايي ها را ببينيم و بايگاني كنيم ،

و زشتي ها را به همان اندازه كه زشتند  از ذهن دور سازيم .

بيا آن چيزها  را كه  داريم و خدا بي منت به ما داده تمنا كنيم ،

نه آن چيزها كه براي بدست آوردنش بايد منت از خلق بكشيم بيا تازه شويم .

تازه تازه شويم و دوباره از نو بروييم .

 اينبار كه دوباره جان گرفتيم حواسمان باشد  كه ديگر اشتباه نكنيم ، 

 زياده نخواهيم ، 

بدانيم كه بايد دست نيازمان را كجا دراز كنيم ،

 

بدانيم كه جز خداوند هيچ چيز در اين دنيا برايمان ماندگار نيست ،

 

بدانيم كه آنچه  از ما مي ماند   تا ابد ،

فقط  خوبي هاست، وبديها چگونه  نابود و نيستمان خواهند كرد  .

 

بدانيم كه زندگاني سيبي ست ،گاز بايد زد با پوست .

 

2 اين يادداشت در چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 0  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

مي داني

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد


 

 

2 اين يادداشت در دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 0  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

عاشقانه

و آنگاه که زير شکنجه ی حرفهای سردت بودم
و هر لحظه اين سرما
روح گرمم را می افسرد
ايمان داشتم که دوستت دارم ...
ولی لب به سخن نگشودم
و تمام حرفهايت را شنيدم ...
تا آخرين کلمه ...
گمان مکن نگاههای سردت
کوچکترين ترديدی بر من وارد کرد ....
چون من اين نگاهها را دوست داشتم ....
اين چشمها را دوست داشتم ...
حرفهايت که تمام شد ...
باز هم ايمان داشتم که دوستت دارم
و لکه ی اشکی که از چشمت چکيد ....
بر ايمانم افزود ...
دوستت دارم فرشته ی روزهای تنهايی من
به اندازه ی تمام اشکهايی که برايت ريختم ....
...

 

2 اين يادداشت در سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 2  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

وقتی.......!!

دلم

هنوز هم

لاي پنكه سقفي اتاقم مي چرخد

چون     

وقتي هواي رفتن كرد  

يادش نبود                                                         

اينجا

هميشه

آسمان

بعد از سقف است ...


 

2 اين يادداشت در سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

آسمان دلش گرفته است!!

آسمان دلش گرفته است!!
زير پای او يک زمين پر از دروغ
                         يک زمين پر از جفا
                             يک زمين پر از ريا و سرکشی
            خوش به حال آسمان               
          دست هيچ ناکسی به دست او نميرسد  ....
 پای  هيچ  فاسدی به مرز او نميرسد......
      وای نه آسمان!!!!!
تو چگونه صبر ميکنی؟؟؟!!!!
آن زمان که از سراسر زمين ....
   بوی ظلم و جور و بی عدالتی ...
دود آتش حسد ...
                  کينه های مادری  ....
                                             با تمام تيرگی ...
با وجود پاکی تو آسمان!!!!!!
 رو به سوی تو راه باز می کنند...
تو چگونه صبر ميکنی؟؟؟!!!!
                             خو ش به حالت آسمان.....
سينه ات وسيع.....
  آن قدر که جای دادن اينهمه غصه در دلت کار سخت نيست ..
       خو ش به حالت آسمان.....
          خو ش به حالت آسمان.....
               خو ش به حالت آسمان.....

 

2 اين يادداشت در سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

ساده

  

و چقدر ساده عاشقم كردي و از آن ساده تر رهايم كردي ...


روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی که کمترين سرود
بوسه است ...
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست ..
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب برای زندگی بس است ...
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی ...
روزی که تو بيايی
برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود .


روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم ...
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتی روزی که ديگر نباشم .

(احمد شاملو)
.............

 

2 اين يادداشت در سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 1  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

غریبه نیستی

       

سلام.....

یکی واسم کامنت گذاشته بود خیلی خوشحالم کرد

ولی چون ازش آدرس ندارم و اینجا رو گاه بی گاه میخونه

خواستم همینجا بهش بگم دوست من :

هر کس که به این وبلاگ میاد دیگه تنش بوی تن غریبه رو نمیده

موفق و پیروز باشی

همتون

یا حق

 

2 اين يادداشت در دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 18  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

چيزهايي که نگفتم

 

من نگفتم:  " اين کار را نکن"

وقتي چمدانت را بستي که بري.

من نگفتم: " برگرد پيشم عزيزم، بيا يه بار ديگه امتحان کن منو "

وقتي اون از من پرسيد که دوستش دارم يا نه

من فقط نگاه کردم.

اون رفت و من الان توي گوشم مي پيچه

اون چيزهايي که نگفتم.

من نگفتم : " منو ببخش، چون نصف اشتباهها مال من بوده" .

من نگفتم : " ما دوباره سعي مي کنيم. چون چيزهائيکه ما مي خواهيم عشق و وفاداری و زمانه"

من نگفتم: " اگه اين راهيه که تو مي خواهي، من جلوتو نمي گيرم" .

اون رفت و من الان مي شنوم، همه چيزهائيکه نگفتم.

من نگفتم : " پالتويت را کنار بگذار، الان يه قهوه درست مي کنم و با هم صحبت می کنيم. "

من نگفتم :" راهي که مي خواهي بري طولانيه، تو هم تنهايي و جاده بي انتها."

من گفتم: " خداحافظ، شانس به همراهت، به سلامت ."

و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چيزهايي که نگفتم.

من اونو توي بازوهام نگرفتم و اشکهاشو نبوسيدم.

من نگفتم : " زندگيم بي معني مي شه، اگه اينجا نباشی. "

من فکر کردم به کارهايي که می شه "کرد، وقتي آزاد باشم.

ولي امروز، کاری که می کنم ،

شنيدن چيزهایی که نگفتم.

 

شل سيلور استاين

 

 

2 اين يادداشت در دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 18  توسط اونیاس نوشته شد. | 


 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکت

هـــــــــیــــــــــــس

ســــــــــــاکت باش

آروم تــــــــر

خوابیده

 

2 اين يادداشت در شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 19  توسط اونیاس نوشته شد. | 


This Template Designed By Xenon Soft TM.
All Rights Reserved.